روي صحنه كه مي آمد رقص فلامنكو اش اثيري تر از جايزه زامورا بود چه نيازي به تنديسي سنگي براي او كه در قلب دوست داران اش خانه كرده بود با قامتي نه به افراشتگي سرو اما مكفي براي بردن همه چيز و با دستان هنرمندي كه درهر قاب زيبا بود. اعداد و ارقام؟ چه دهن كجي بزرگي، او ايكر مقدس بود كه بعد آن پنج سال بي مانند، دوازده سال تلخي را فقط با جلوه هاي تمام نشدني او مي شد سر كشيد. صحنه اما رفت و رفت، روزهاي خوب با نيروي گريز از ديروز، به ناشناس ترين فرداهاي ممكن رهنمون شد، رفت ته گنجه زير كهنه ترين خاطرات، همان جا كه توي كوچه پس كوچه هاي اش مي شود نشست پاي صحبت قهرماني كه از بيلبائو تا مادريد حمل شد تا در خانه اش به دنيا بيايد، در خانه اش پرواز كند و بالاتر از ابرها بپرد بي خبر از شگفت حيله اي كه چرخ شعبده باز برايش در انتظار بود باورش هم سخت بود، فرشته محبوب برنابئو شد محبوسِ اژدها و موسيقي دوباره آغاز شود.
صحنه ها يكي پس از ديگري روي پرده نقش بستند، نقش ها عوض شد و از پي آن رنگ ها، و از همه آن سالهاي خوب، او مانده بود و ميدان خاكيِ خيال و باقي تنها مرگ بود و فقط مرگ، خورشيدِ آن همه ستاره، كوهنشيني بي بديل در كوهستان، به راستي چه خوشخوي با سنبلهها بود خداي كوهستان. نا آشنايِ مردگان و كوران و فراموش كاران، اين زنده ترين آهنگ، سرودخود را خواند و رقيبان اش را نيز ديوانه خود كرد و چشماني به فراخي گشوده را طلبيد براي ديده شدن؛ او كه يك عمر عاشق ماند براي آن ها كه با چند قدم از همه چيز مي گذرند.
صحنه آخر ديگر نه زير نورافكن ها نه روي صحنه كه در اتاقي ساده بود. آن جا كه عشق بود و سكوتي تلخ مترنّم، و در چشمان اش نگاهي كه پيش از آن نديده بوديم شايد اگر كلمات را مي يافتيم، او حالا مانده بود با همان نگاهي كه آشنايي ديوارهاي خشتي بود ميان آسمان خراش ها، چه كسي را مي توان سرزنش كرد ماندنش خارج از عهده ما بود، ساكت بوديم و شرمسار چرا كه همان جا بود كه فهميديم او براي مان بيش از اين هاست، بيش از دوستانِ پيشين، آن جا دريافتيم آن هنگام كه با غرورمان آزرديمش او مترصّد بود نه براي دستي آشنا كه براي ثانيه اي درنگ ثانيه اي سكوت، كسي چه مي داند شايد ما بوديم كه او را به سوي ديگر سرنوشت رانديم، بايد راز ِ دل با او مي گفتيم ولي غرورمان نپسنديد كه احساس مان بر خِرَدمان حكم رانَد و حال محكوميم به اين ديدن، به اين تلخي، به تاوان چيزي كه پرداختيم، براي هزارمين بار آن هنگام كه عشق اش را از كف داديم، موسيقي آغاز شد درست مثل همان روز، مثل لحظه اي كه كاغذ صميمي اش را از جيب بيرون آورد، روي ميز گذاشت و موسيقي آغاز شد.